تبليغاتX
پـسـر زمــیــنــے


پـسـر زمــیــنــے

دو دوست در بيابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردند. يكي به ديگري سيلي زد.. دوستي كه صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هيچ حرفي روي شن نوشت: « امروز بهترين دوستم مرا سيلي زد».
آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه اي رسيدند و تصميم گرفتند حمام كنند.
ناگهان دوست سيلي خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.
او بر روي سنگ نوشت:« امروز بهترين دوستم زندگيم را نجات داد .»
دوستي كه او را سيلي زده و نجات داده بود پرسيد:« چرا وقتي سيلي ات زدم ،بر روي شن و حالا بر روي سنگ نوشتي ؟»

دوستش پاسخ داد :«وقتي دوستي تو را ناراحت مي كند بايد آن را بر روي شن بنويسي تا بادهاي بخشش آن را پاك كند. ولي وقتي به تو خوبي مي كند بايد آن را روي سنگ حك كني تا هيچ بادي آن را پاك نكند

نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390| ساعت 15:16| توسط آرش|

یک روز پسری دوازده ساله که لاک پشت مرد ه ای را که ماشین از رویش رفته بود را با نخ می کشید وارد یکی از خانه های "فساد" اطراف آمستردام شد و گفت:

- من می خواهم با یکی از خانم ها سکس داشته باشم. پول هم دارم و تا به مقصودم نرسم از اینجا نمی روم

گرداننده آنجا که همه "مامان" به او می گفتند و کاری با اخلاقیات و اینجور حرفها نداشت اندکی فکر کرد و گفت:

- باشه یکی از دخترها رو انتخاب کن

پسر پرسید: هیچکدامشان بیماری مسری که ندارند؟

"مامان" گفت: نه ندارند

پسر که خیلی زبل بود گفت:

- تحقیق کردم و شنیدم همه آنهایی که با لیزا میخوابند بعدش باید یک آمپول بزنند. من هم لیزا را میخواهم

اصرار پسرک و پول توی دستش باعث شد که "مامان" راضی بشه. در حالی که لاک پشت مرده را می کشید وارد اتاق لیزا شد . ده دقیقه بعد آمد بیرون و پول را به "مامان" داد و می خواست بیرون برود که "مامان" پرسید:

- چرا تو درست کسی را که بیماری مسری آمیزشی دارد را انتخاب کردی؟

پسرک با بی میلی جواب داد:

- امروز عصر پدر و مادرم میروند رستوران و یک خانمی که کارش نگهداری بچه هاست و بهش کلفت میگیم میاد خونه ما تا من تنها نباشم.. این خانم امشب هم مثل همیشه حتما با من خواهد خوابید و کارهای بد با من خواهد کرد. در نتیجه این بیماری آمیزشی به او هم سرایت خواهد کرد

بعدا که پدر و مادرم از رستوران برگشتند پدرم با ماشینش کلفت را به خونه اش میرسونه و طبق معمول تو راه ترتیب اونو خواهد داد و بیماری به پدرم سرایت خواهد کرد

وقتی برگشت آخر شب پدرم و مادرم با هم اختلاط خواهند کرد و در نتیجه مادرم هم مبتلا خواهد شد. فردایش که پستچی میاد طبق معمول مادرم و پستچیه قاطی همدیگر خواهند شد هدفم مبتلا کردن این پستچی پست فطرت هست که با ماشینش روی لاک پشتم رفت و اونو کشت.

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390| ساعت 21:54| توسط آرش|

روزي پادشاهي سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصميم گرفت براي خود جانشيني انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ي گياهي داد و از آنها خواست، دانه را در يک گلدان بکارند و گياه رشد کرده را در روز معيني نزد او بياورند.
پينک يکي از آن جوان ها بود و تصميم داشت تمام تلاش خود را براي پادشاه شدن بکار گيرد، بنابراين با تمام جديت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولي موفق نشد. به اين فکر افتاد که دانه را در آب و هواي ديگري پرورش دهد، به همين دليل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمايش کرد ولي موفق نشد.
پينک حتي با کشاورزان دهکده هاي اطراف شهر مشورت کرد ولي همه اين کارها بيفايده بود و نتوانست گياه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسيد. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گياه کوچک خودشان را در گلدان براي پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتي نوبت به پينک رسيد، پادشاه از او پرسيد: « پس گياه تو کو؟» پينک ماجرا را براي پادشاه تعريف کرد.
در اين هنگام پادشاه دست پينک را بالا برد و او را جانشين خود اعلام کرد. همه جوانان اعتراض کردند.
پادشاه روي تخت نشست و گفت:« اين جوان درستکارترين جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراين هيچ يک از دانه ها نمي بايست رشد مي کردند.»
پادشاه ادامه داد: « مردم به پادشاهي نياز دارند که با آنها صادق باشد، نه پادشاهي که براي رسيدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافي دست بزند.»

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390| ساعت 20:26| توسط آرش|

سحرآمد موذن بانگ برداشت                                        زجا برخیز هنگام  نماز است 

زهر گل دسته ای آواز برخاست                                      در رحمت به روی خلق باز است 

اگر خواهی نشاط صبح دم را                                          به آداب مسلمانی وضو کن 

زآب پاک جان را روشنی ده                                           به سوی قبله با اخلاص رو کن 

چه خوش باشد که با یاد خداوند                                      تمام لحظه ها دل گیرد ارام

چه خوش باشد نماز پنج گانه                                          به صبح و ظهر عصر و مغرب و شام   

 

                 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390| ساعت 17:10| توسط آرش|

بوی خوب شب عید                                                              در هوا می آ ید

 توی کوچه بابا                                                                    چند گلدان چیده

حلقه هایی از نور                                                                 دور هم می گردند

 کوچه امشب دارد                                                                 چند تا گردن بند  

می دهد کبوتر                                                                      به همه شیرینی

 چون شب میلاد است                                                             چه شب شیرینی 

 غنچه می رقصند                                                                  در میان گلدان  

 شا پرک ها                                                                        پیش آن ها مهمان  

صبح فردا دیگر                                                                     هیچ کس غمگین نیست 

روز روز پدر است                                                                    روز میلاد علی است                                              

                                                

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390| ساعت 15:47| توسط آرش|

هديه كريسمس مي تونه خيلي چيزا باشه

ميتونه چيز خاصي هم نباشه!

براي تو هر اسباب بازي جديدي ميتونه لذت آور باشه....

و هديه كريسمس يعني اين......


نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390| ساعت 23:43| توسط آرش|

من با پدر و مادرم صبح به تهران رفتيم و به فروشگاه شهروند رفتيم ما در آن جا لباس و شلوار و چيز 

هاي زيادي خريديم و بعد به خانه ي پدر بزرگم رفتيم من در آن جا بازي كردم و تلويزون نگاه كردم وناهار

خورديم امروز خيلي به من خوش گذشت ا لان شب است و ما داريم مي خوابيم.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390| ساعت 22:31| توسط آرش|

دوست دارم كه شود پاك و قشنگ جا از نفس پاك بهار

خاك از خواب بگردد بيدار

دوست دارم كه پر از شور شوم

وقتي از در برسد تابستان

مثل باغ و چمن و تاكستان

دوست دارم كه بيايد پاييز

كوچه خيس از نم باران بشود

فصل آغاز دبستان بشود

دوست دارم كه زمستان بشود

بي صدا برف ببارد بربام

كوچه را پر كند آرام آرام

دوست دارم كه جهان تازه شود

باز از خنده ي يك غنچه ناز

گل بگويد كه بهار آمده باز

                  

        

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390| ساعت 19:44| توسط آرش|

 

www.bahar-20.com            قالب ، کد موزیک ، تصاویر زیباسازی وبلاگ ، فال      WWW.BAHAR-20.COM

یکی بود یکی نبود، یک پسرک بداخلاقی بود که مرتب عصبانی می شد و به ندرت پیش می آمد که بتواند حالت عصبی خود را کنترل کند، بخاطر این عادت هم اکثر دوستانش از او آزرده بودند. پدرش فکری کرد و به جهت اینکه این عادت ناپسند را از او دور کند به او یک کیسه پر از میخ و یک چکش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی، یک میخ به دیوار روبرو بکوب. روز اول پسرک مجبور شد 37 میخ به دیوار روبرو بکوبد. روزها و هفته ها سپری شد تا اینکه پسرک توانست تا اندازه ای خلق و خوی خود را کنترل کند و کمتر عصبانی شود، تعداد میخهایی که به دیوار کوفته بود رفته رفته کمتر شد. پسرک متوجه شد که آسانتر آنست که عصبانی شدن خودش را کنترل کند تا آنکه میخها را در دیوار سخت بکوبد. بالاخره به این ترتیب روزی رسید که پسرک دیگر عادت عصبانی شدن را ترک کرده بود و موضوع را به پدرش یادآوری کرد. پدر به او پیشنهاد کرد که حالا به ازاء هر روزی که عصبانی نشود، یکی از میخهایی را که در طول مدت گذشته به دیوار کوبیده بوده است را از دیوار بیرون بکشد. روزها گذشت تا بالاخره یک روز پسر جوان به پدرش رو کرد و گفت همه میخها را از دیوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف دیواری که میخها بر روی آن کوبیده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر کرد و گفت: "دستت درد نکند، کار خوبی انجام دادی ولی به سوراخهایی که در دیوار به وجود آورده ای نگاه کن! این دیوار دیگر هیچوقت دیوار قبلی نخواهد بود. پسرم وقتی تو در حال عصبانیت چیزی را می گوئی مانند میخی است که بر دیوار دل طرف مقابل می کوبی. تو می توانی چاقوئی را به شخصی بزنی و آن را از پیکرش درآوری، مهم نیست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهی گفت معذرت می خواهم که آن کار را کرده ام، زخم چاقو کماکان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. یک زخم فیزیکی به همان بدی یک زخم شفاهی است. "دوست ها واقعاً جواهرات کمیابی هستند، آنها می توانند تو را در هر زمان خوشحال کنند و تو را تشویق به دستیابی به موفقیت نمایند. آنها گوش جان به تو می سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها همیشه مایل هستند قلبشان را به روی ما بگشایند

بیاین از خودمون بپرسیم تا حالا به دل چه کسایی میخ کوبیدیم؟!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390| ساعت 22:31| توسط آرش|

پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روي جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره.
مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد.
پسرك پرسيد: خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به من بسپاريد؟
زن پاسخ داد: كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد !
پسرك گفت: خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد!
زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است.
پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت.
مجددا زن پاسخش منفي بود.
پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت.
مغازه دار كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم.
پسر جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم.
من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند

آيا ما هم ميتوانيم چنين خود ارزيابي از كار خود داشته باشيم؟

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390| ساعت 22:17| توسط آرش|


 


یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.
مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد.
وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر...

آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.

کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.

پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.

خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد.
پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد ،سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت:

این زخمها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستند.

نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390| ساعت 17:54| توسط آرش|

 تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 شب یک روز سرد پائیزی روزی از روز های اول سال
بچه ها در کلاس جنگل سبز جمع بودند دور هم خوشحال
بچه ها غرق گفتگو بودند بازهم در کلاس غوغا بود
هریکی برگ کوچکی در دست! باز انگار زنگ انشاءبود
 تا معلم ز گرد راه رسید گفت با چهره ای پر از خنده
باز موضوع تازه ای داریم آرزوی شما در آینده
شبنم از رو برگ گل برخواست گفت میخواهم آفتاب شوم
ذره ذره به آسمان بروم ابر باشم دوباره آب شوم
دانه آرام بر زمین غلتید رفت و انشای کوچکش را خواند
گفت باغی بزرگ خواهم شد تا ابد سبز سبز خواهم ماند
غنچه هم گفت گرچه دل تنگم مثل لبخند باز خواهم شد
با نسیم بهار و بلبل باغ گرم راز و نیاز خواهم شد
جوجه گنجشک گفت میخواهم فارغ از سنگ بچه ها باشم
روی هر شاخه جیک جیک کنم در دل آسمان رها باشم
جوجه کوچک پرستو گفت: کاش با باد رهسپار شوم
تا افق های دور کوچ کنم باز پیغمبر بهار شوم
جوجه های کبوتران گفتند: کاش میشد کنار هم باشیم
زنگ تفریح را ک

 شب یک روز سرد پائیزی روزی از روز های اول سال
بچه ها در کلاس جنگل سبز جمع بودند دور هم خوشحال
بچه ها غرق گفتگو بودند بازهم در کلاس غوغا بود
هریکی برگ کوچکی در دست! باز انگار زنگ انشاءبود
 تا معلم ز گرد راه رسید گفت با چهره ای پر از خنده
باز موضوع تازه ای داریم آرزوی شما در آینده
شبنم از رو برگ گل برخواست گفت میخواهم آفتاب شوم
ذره ذره به آسمان بروم ابر باشم دوباره آب شوم
دانه آرام بر زمین غلتید رفت و انشای کوچکش را خواند
گفت باغی بزرگ خواهم شد تا ابد سبز سبز خواهم ماند
غنچه هم گفت گرچه دل تنگم مثل لبخند باز خواهم شد
با نسیم بهار و بلبل باغ گرم راز و نیاز خواهم شد
جوجه گنجشک گفت میخواهم فارغ از سنگ بچه ها باشم
روی

ه زنجره زد باز هم در کلاس غوغا شد
دوباره تنها شد هریک از بچه ها بسویی رفت ومعلم
با خودش زیر لب چنین میگفت: آرزوهایتان چه رنگین است
کاش روزی به کام خود برسید! بچه ها آرزوی من اینست

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390| ساعت 21:56| توسط آرش|

 

ura.gifura.gifura.gif                                                      

یك شب سرد پاییز یك پروانه اومد پشت پنجره اطاق پسرك و به شیشه زد: تیك! تیك! تیك!
پسرك كه سرش حسابی گرم بود، برگشت و دید یه پروانه كوچیك اونجاست!
پروانه با شور و شوق گفت: می‌خوام باهات دوست بشم، لطفا پنجره رو باز كن.
اما پسرك با اوقات تلخی جواب داد: نمی‌شه، تو یه پروانه هستی!
پروانه خجالت زده سرش رو كج كرد و با صدای لرزون گفت: لطفا پنجره رو باز كن، هوا اینجا خیلی سرده!
اون پسر باز هم قبول نكرد: برو از اینجا برو و منو راحت بذار!
پروانه با غم زیاد از اونجا دور شد.

فرداش پسرك از رفتارش پشیمون شد و پیش خودش گفت: برای اولین بار كسی خواست با من دوست بشه ولی من حرفشو گوش نكردم و پیش خودش فكر كرد كه "ممكنه پروانه برگرده و این بار با هم دوست می‌شیم".
مدت‌ها كنار پنجره باز اتاقش نشست. پروانه‌های زیادی اومدن اما از پروانه اون شب خبری نشد.

خسته از انتظار، پسرك پیش مرد دانا رفت و ماجرا رو براش تعریف كرد.
مرد دانا بهش گفت: پسر عزیزم عمر پروانه‌ها بیشتر از یك یا دو روز نیست!
پسرك از اون روز دیگه همیشه یادش موند كه برای دوستی و دوست داشتن فرصت كوتاهی داره و نباید از کوچکترین فرصتی دریغ کرد

 

نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390| ساعت 14:5| توسط آرش|

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے
یک روز قشنگ که هوا بارونی بود من با پدر و مادرم و خواهرم به خونه ی بابا بزرگم به تهران رفتیم اونجا به من خیلی خوش گذشت کلی با عمو میلاد بازی کردم عمو میلاد یه مرغ مینا داره که خیلی با مزس با همه حرف میزنه با مینا هم بازی کردم وقتی که شب به خونمون میومدیم بابا مارو برد به یه بستنی فروشی و یه بستنی فالوده خیلی خوش مزه خوردیم و بابا تو ماشین برای ما خاطره از بچه گیاش تعریف کرد و من کلی از خاطره های دوران کودکی بابا لذت بردم و خندیدم و خیلی بهم خوش گذشت می خواستم همین جا به بچه ها بگم که قدر تمام لحظه های زندگیتونو بدونین به قول بابام دیکه هیچ وقت این روزها به عقب بر نمی گرده . 
نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390| ساعت 13:17| توسط آرش|

یک روز جعمه من با پسرخاله هام و خانواده ام به شمال رفتیم ما در آن جا بازی کردیم و در آن جا هوا سرد بود و عمویم آتش روشن کرد و همگی دور آتش جمع شدیم و گرم شدیم و ناهار را هم با آتش درست کردیم  و بعد دوباره کنار رود خونه رفتیم و کلی کنار رودخونه بازی کردیم  و عکس انداختیم  مامان و بابام هرچقدر که به من گفتند آرش بیا سویی شرت بپوش من به حرفشان گوش نکردم و حسابی سرما خوردم می خوام همین جا به همه بچه ها بگم که وقتی با خانواده به گردش می روید حتماْ حرف آنها را گوش کنید .
نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390| ساعت 12:15| توسط آرش|

باد آسمان را

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net
ديشب تكان داد

سه تا ستاره
در دستم افتاد
بودند آن ها
بسيار زيبا
يك دانه اش را
دادم به بابا
آن ديگري را
دادم به مادر
ديدم كه مانده
يك دانه ديگر
آن رابه بالا ‌‌‌
پرتاب كردم
اين كارها را
در خواب كردم
  

نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390| ساعت 22:25| توسط آرش|

من با پدرم و مادرم ماهی یک بار به پارك ايران زمين مي رويم یکی از اون شبها که من در پارک مشغول بازی بودم متوجه گریه یک پسر شدم که برادر کوچیکش گم شده بود و او دنبالش میگشت من خیلی ناراحت شدم و قصه خوردم و دعا کردم که داداشش پیدا بشه از اون روز دیگه من تصمیم گرفتم زیاد از پدر و مادرم دور نشم. 

 

 

                                                        تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390| ساعت 23:52| توسط آرش|

 شاپرك آمد كنار پنجره
روي شيشه مثل برگي ديده شد
دست بردم تا بگيرم او پريد
برگي انگار از درختي چيده
شاپرك باز آمد و آن جا نشست تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net


بال رنگا رنگ خود را باز كرد
آفتاب مهربان چون مادري
بال هاي نازكش را ناز كرد
پشت شيشه آفتاب مهربان
مي در خشيد از ميان آسمان
ديده مي شد بال هاي شا پرك
روي شيشه مثل يك رنگين كمان
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390| ساعت 21:38| توسط آرش|

 خدا خداي مهربان             خداي خوب و آشنا    
خداي چشمه وچمن          خداي سبزه زارها
كسي كه بال مي دهد       به اين پرنده ها تويي
كسي باز مي كند             زبان جوجه را تويي
تويي كه داده اي به من       زبان و پا و دست و سر
دوتا فرشته داده اي            به نام مادر و پدر
كسي كه يادش از د لم       نمي شود جدا تويي
خداي خوب و مهربان          اميد بچه ها تويي

                                              

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390| ساعت 14:24| توسط آرش|

من با دوستانم تابستان از طرف اداره بابام  به بازینو رفتیم خيلي خيلي بهم خوش گذشت  بازی کامپوتری و ماشین بازی و قطار بازي كردم و ناهار خوردم و الان توخونه نشسته ام و ديگه داره حوصله ام سر ميره و ميخوام برم خونه بابا بزرگم اونجا بازي كنم .

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390| ساعت 1:28| توسط آرش|


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت